برای لحظه ای لبخند...♥
♥♥ همه چيز يه جا : طنز ،عشقي ، علمي ، آموزشي و...♥♥
درباره وبلاگ


سلام به همه ی دوستان عزیزی که دارن از این وبلاگ دیدن میکنن . قبل از هر چيز مي خواهم بگم دو دوست صميمي هستيم كه باعشق وعلاقه خاص سعي به خوشحال كردن دوستانمان داريم . یه چیز دیگه در این وبلاگ اینه که هم عاشقانه و هم طنز و خنده توش پیدا میشه امیدواریم خوشتون بیاد در ضمن مارا از نظرات خود محروم نكنيد نظر شما باعث دل گرمي و قوت قلب ما ست. پذيراي اس ام اس هايتان در سامانه پیام کوتاهمان هستيم ، جهت درج در وبلاکمان : 50001333235789 Hossein & Reza
جمعه 8 / 9 / 1391برچسب:, :: 19:38 :: نويسنده : hossein & reza
foto_1192.jpg

من یه شکلات گذاشتم توی دستش ... اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
من بچه بودم ...اونم بچه بود.
سرمو بالا کردم ... سرشو بالا کرد.
دید که منو میشناسه. خندیدم گفت: دوستیم؟
...گفتم: دوست دوست
گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستی که تا نداره!
گفت :تا مرگ!
خندیدم و گفتم: تا نداره!!!
گفت: باشه! تا پس از مرگ!!!!
گفتم: نه! تا نداره !
گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم... تا
بهشت... تا جهنم... تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من
اصلا تا نمیذارم!
دوستی تا نداره!!!
نگام کرد...نگاش کردم. باور نمیکرد...
میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید.
گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.
گفتم: باشه. تو بذار.
گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟
گفتم: باشه!
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..
یعنی که دوستیم! دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم.
میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه! میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه
یه روز شکلاتها تو مورچه ها بخورن یا کرمها...اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم.
میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم... و من شکلات و میذاشتم توی دهنم
و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره!
یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته.
حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی
شکلاتهاشو نگه داشته.
حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من
میدونم ..میره و برنمیگرده...
یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این
برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت!
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم...
داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم..
میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد...
حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چیکار میخواد بکنه؟؟؟


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





پيوندها


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 83
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 87
بازدید ماه : 329
بازدید کل : 136500
تعداد مطالب : 572
تعداد نظرات : 74
تعداد آنلاین : 2

آمار وبلاگ:

بازدید امروز : 83
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 87
بازدید ماه : 329
بازدید کل : 136500
تعداد مطالب : 572
تعداد نظرات : 74
تعداد آنلاین : 2

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید